

لعيا كه به قصد خودكشي به دريا رفته است، پس از نجات جانش توسط عشقش، شهرام، به مرور خاطرات خود با او و آنچه كه زندگيش را به اوضاع غم زده ي امروز كشانده، مي پردازد.
لعيا پس از آشنايي با شهرام در دانشگاه و مواجهه با پيشنهاد ازدواج او به طور مخفيانه صيغه اش مي شود. شهرام كه در خانواده اي مذهبي بزرگ شده، به علت حال خراب پدرش بايد خيلي زود با يكي از دو دختر انتخابي مادرش ازدواج كند، اين درحالي است كه او دل به لعياي ساده و بي آلايش خود بسته است. اما انگار همه چي دست به دست هم داده تا اين دو به يكديگر نرسند.
گزیده ای از کتاب
متعجب چشمم به روي او ميخكوب شد. زبانم بند آمد. چشمانم به اشك نشست، قلبم از تپش باز ايستاد. نگاهم در پي نگاه ماماني و ناهيد چرخيد. آن دو متعجب تر از من به من مي نگريستند. كاسه نقل و پولك از دستم رها شد و به روي زمين چرخيد و چرخيد تا به زير پاي داماد از حركت باز ماند. او لبخند به لب، داشت با مامان كتايون و بابا محمود، دست مي داد. هنوز مات نگاهش مي كردم. دلم مي خواست مثل دود اسپندي كه هر بار به روي آتش ريخته مي شد. او هم فقط توهمي باشد از جنس همان دود… حالم از بوي اسپند بهم مي خورد. حالم از خودم و هر چه در اطرافم بود…
ساغر شادمان به طرفم چرخيد. مي خواست در آغوشم بگيرد كه مادر داماد هل هل كنان بطرف او رفت. او شاد بود و من عزادار…
لعيا كه به قصد خودكشي به دريا رفته است، پس از نجات جانش توسط عشقش، شهرام، به مرور خاطرات خود با او و آنچه كه زندگيش را به اوضاع غم زده ي امروز كشانده، مي پردازد.
لعيا پس از آشنايي با شهرام در دانشگاه و مواجهه با پيشنهاد ازدواج او به طور مخفيانه صيغه اش مي شود. شهرام كه در خانواده اي مذهبي بزرگ شده، به علت حال خراب پدرش بايد خيلي زود با يكي از دو دختر انتخابي مادرش ازدواج كند، اين درحالي است كه او دل به لعياي ساده و بي آلايش خود بسته است. اما انگار همه چي دست به دست هم داده تا اين دو به يكديگر نرسند.
گزیده ای از کتاب
متعجب چشمم به روي او ميخكوب شد. زبانم بند آمد. چشمانم به اشك نشست، قلبم از تپش باز ايستاد. نگاهم در پي نگاه ماماني و ناهيد چرخيد. آن دو متعجب تر از من به من مي نگريستند. كاسه نقل و پولك از دستم رها شد و به روي زمين چرخيد و چرخيد تا به زير پاي داماد از حركت باز ماند. او لبخند به لب، داشت با مامان كتايون و بابا محمود، دست مي داد. هنوز مات نگاهش مي كردم. دلم مي خواست مثل دود اسپندي كه هر بار به روي آتش ريخته مي شد. او هم فقط توهمي باشد از جنس همان دود… حالم از بوي اسپند بهم مي خورد. حالم از خودم و هر چه در اطرافم بود…
ساغر شادمان به طرفم چرخيد. مي خواست در آغوشم بگيرد كه مادر داماد هل هل كنان بطرف او رفت. او شاد بود و من عزادار…