

نگاهش را از اتاق میگیرد و مستقیم به چشمهای نگران پناه زل میزند... قیچی را می گیرد و پناه گیج نگاهش میکند... شاهرخ جدی و عاصی لب میزند:
-کجای موهات و گرفته بود؟
نگاه ناباور پناه روی چشمهای جدی شاهرخ می ماند. پلک نمیزند.... نفس نمیکشد... صدای جدی شاهرخ نفسش را میبرد:
- با شمام!
پناه گیج دست میبرد و طره ای از موهای سمت چپ صورتش را میگیرد.... پر از بهت و هزار حس و بی سر و ته لب میزند:
-اینجا!
شاهرخ قیچی را بالا می برد. همان قسمت را از دست پناه میگیرد . پر است از حرص پر است از هزاران حس خوب و بد... پناه چشم می بندد و با بغضی از این همه حس پر از شور
لب میزند:
-شاهرخ؟ شاهرخ بی توجه همان قسمت را قیچی میزند!...
نگاهش را از اتاق میگیرد و مستقیم به چشمهای نگران پناه زل میزند... قیچی را می گیرد و پناه گیج نگاهش میکند... شاهرخ جدی و عاصی لب میزند:
-کجای موهات و گرفته بود؟
نگاه ناباور پناه روی چشمهای جدی شاهرخ می ماند. پلک نمیزند.... نفس نمیکشد... صدای جدی شاهرخ نفسش را میبرد:
- با شمام!
پناه گیج دست میبرد و طره ای از موهای سمت چپ صورتش را میگیرد.... پر از بهت و هزار حس و بی سر و ته لب میزند:
-اینجا!
شاهرخ قیچی را بالا می برد. همان قسمت را از دست پناه میگیرد . پر است از حرص پر است از هزاران حس خوب و بد... پناه چشم می بندد و با بغضی از این همه حس پر از شور
لب میزند:
-شاهرخ؟ شاهرخ بی توجه همان قسمت را قیچی میزند!...