

یاسمن دانشجوی شیراز است، سال ها پیش پدرش را از دست داده و حالا ایرج دوست صمیمی پدرش همسر مادر اوست، مردی که تلاش کرده تا در دل یاسمن خودش را جا کند اما همیشه به حصار محکم پیرامون دختر برخورد کرده است. نیلوفر حاصل ازدواج مادر و ایرج است، خواهر کوچک تری که یاسمن خواسته یا ناخواسته در اعماق وجودش به او حسادت می کند که هم مادرش را دارد و هم پدرش را.
امید همکلاسی یاسمن است، اما نه یک همکلاسی معمولی، او پسری است که دوست دارد برای همیشه کنارش زندگی کند و به آغوشش پناه ببرد، تنها پارسا است که از عمق رابطه آن ها خبر دارد، پسرخاله ای که جای همه چیز و همه کس را برای یاسمن پر می کند و اگر نبود شاید حالا دخترخاله اش در شرایط روحی خیلی بدی به سر می برد.
خیال یاسمن اما از امید راحت نیست، با اینکه قول داده به خواستگاری اش بیاید، با اینکه خودش پیشنهاد ازدواج را مطرح کرده اما ته ذهن دختر و اعماق قلبش آشوب است، آشوب روابطی که امیدش دارد، آشوب دوستانی که دوره اش کرده اند و دخترهایی که بارها اطراف مرد زندگی اش دیده…
گزیده ای از کتاب
تکیه می دهد به دیوار سیمانی و عمیق نفس می کشد. خسته است، مثل من.
«برام راحت نیست اون رو جای تو ببینم.»
قلبم به سکسکه می افتد. هنوزم دوستم دارد. هنوز فراموشم نکرده. شاید او هم مثل من شب ها توی خاطرات غرق می شود و به دنبال کل شیراز را زیر و رو می کند. شاید او هم دوست دارد کسی محکم تکان تکانش بدهد و از این کابوس بیدارش کند.
«یاسمن!»
نمی خواهم بگویم جانم، اما از دهانم می پرد.
«با من ازدواج کن! یه صیغه می خونیم، نمی ذارم کسی بو ببره…»
نمی فهمم منظورش را! برای همین است که می پرسم: «چی؟» و بعد به غزل، به هوو شدن، به آبروهای ریخته و نریخته، به پنهانی بودن، به قاب عکس دو نفره مان که خالی ماند، به خوشبختی ای که چشم کسی را کور نکرد، فکر می کنم و یک چیزی انگار توی سینه ام منفجر می شود. نمی دانم چی اما توی قلبم، توی سرم موجش را حس می کنم. آن قدر شدید است که نفسم را، جانم را کنار همان دیوار بگیرد. آن قدر عمیق است که دستم را ببرد بالا و بکوبدش توی صورت کسی که یک دوره ای همه ی زندگی ام بود؛ و مجبورم کند هوار بکشم «ازت متنفرم!» بعد هم بروم. باز هم فرار کنم و به “تو رو خدا وایسا” گفتن هایش هم توجه نکنم.
یاسمن دانشجوی شیراز است، سال ها پیش پدرش را از دست داده و حالا ایرج دوست صمیمی پدرش همسر مادر اوست، مردی که تلاش کرده تا در دل یاسمن خودش را جا کند اما همیشه به حصار محکم پیرامون دختر برخورد کرده است. نیلوفر حاصل ازدواج مادر و ایرج است، خواهر کوچک تری که یاسمن خواسته یا ناخواسته در اعماق وجودش به او حسادت می کند که هم مادرش را دارد و هم پدرش را.
امید همکلاسی یاسمن است، اما نه یک همکلاسی معمولی، او پسری است که دوست دارد برای همیشه کنارش زندگی کند و به آغوشش پناه ببرد، تنها پارسا است که از عمق رابطه آن ها خبر دارد، پسرخاله ای که جای همه چیز و همه کس را برای یاسمن پر می کند و اگر نبود شاید حالا دخترخاله اش در شرایط روحی خیلی بدی به سر می برد.
خیال یاسمن اما از امید راحت نیست، با اینکه قول داده به خواستگاری اش بیاید، با اینکه خودش پیشنهاد ازدواج را مطرح کرده اما ته ذهن دختر و اعماق قلبش آشوب است، آشوب روابطی که امیدش دارد، آشوب دوستانی که دوره اش کرده اند و دخترهایی که بارها اطراف مرد زندگی اش دیده…
گزیده ای از کتاب
تکیه می دهد به دیوار سیمانی و عمیق نفس می کشد. خسته است، مثل من.
«برام راحت نیست اون رو جای تو ببینم.»
قلبم به سکسکه می افتد. هنوزم دوستم دارد. هنوز فراموشم نکرده. شاید او هم مثل من شب ها توی خاطرات غرق می شود و به دنبال کل شیراز را زیر و رو می کند. شاید او هم دوست دارد کسی محکم تکان تکانش بدهد و از این کابوس بیدارش کند.
«یاسمن!»
نمی خواهم بگویم جانم، اما از دهانم می پرد.
«با من ازدواج کن! یه صیغه می خونیم، نمی ذارم کسی بو ببره…»
نمی فهمم منظورش را! برای همین است که می پرسم: «چی؟» و بعد به غزل، به هوو شدن، به آبروهای ریخته و نریخته، به پنهانی بودن، به قاب عکس دو نفره مان که خالی ماند، به خوشبختی ای که چشم کسی را کور نکرد، فکر می کنم و یک چیزی انگار توی سینه ام منفجر می شود. نمی دانم چی اما توی قلبم، توی سرم موجش را حس می کنم. آن قدر شدید است که نفسم را، جانم را کنار همان دیوار بگیرد. آن قدر عمیق است که دستم را ببرد بالا و بکوبدش توی صورت کسی که یک دوره ای همه ی زندگی ام بود؛ و مجبورم کند هوار بکشم «ازت متنفرم!» بعد هم بروم. باز هم فرار کنم و به “تو رو خدا وایسا” گفتن هایش هم توجه نکنم.