

رمان “شبهای شورانگیز” نوشتهی منیرو روانیپور ما را وارد یک برزخ میکند. انگار که توفانی سهمگین بر آدمها وزیدن گرفته و از جسم و جانشان جز خرابههایی به جا نگذاشته است، و آنان که بهجا ماندهاند، هر یک نقابی بر چهره دارند، با نقشهایی در یک نمایش تراژیک و هولناک.
بیجهت نیست که فصلهای هفتگانهی رمان، پرده نامیده میشوند. شبهای شورانگیز، به این ترتیب، شبهای نمایش در هشت پرده است. اشاره به هاملت، و اینکه “چیزی در سرزمین دانمارک پوسیده” نیز در این چارچوب میگنجد. حتی شاپور نیز که کار تئاتر میکند و میخواهد “از آدمها بازی بگیرد”، مثل بقیه، گرفتار بازی دیگران میشود. با وجود همه اینها گاهی میتوان کورسویی از جنس عشق دید. کورسویی که اگر دروغین نباشد، آنچنان لایههای غلیظی از تصورات و افکار و ذهنیات بر آن نشسته است که بهسختی پیداست.
مریم سربلند، شخصیت اصلی رمان، آدمی است بسیار معمولی. او “میخواست زندگیاش را بکند، کنار مردی که دوست میداشت. لباس قشنگ بپوشد و قشنگ باشد.” (ص۳۸) ولی معادلات او به هم ریخته است، انقلاب شده و جنگ بیداد میکند. شاپور که عاشقانه با او ازدواج کرده، اولین کسی است که به مخالفت با او و دامن کوتاهش برخاسته، نه به این دلیل که مخالف پوشش آزادانهی زنان است، بلکه از آن رو که در “موقعیت فعلی”، امرِ انقلاب از همهچیز واجبتر است. بنابراین از مریم خواسته است که او نیز همرنگ جماعتِ انقلابی بشود. و شاپور البته فقط مشتی نمونهی خروار است: “همهچیز ناگهان زشت شده بود، قدم زدن در خیابان، سر چهارراهها ایستادن و دخترها را دید زدن. لباس رنگی پوشیدن. خندیدن، بلند حرف زدن… و دارد بدتر هم میشود. بد و بدتر… ” (ص۳۹)
تفاوت قهرمان داستان شبهای شورانگیز با دیگران در این است که میداند زندگی، و از جمله زندگی خود او، در پس و پشت این هیاهو، پشت “استراتژی و تاکتیک انقلابیون سیاسی” گم شده است. مریم نه میخواسته “استراتژیک باشد و نه تاکتیک”، با وجود این او و احساسات او نیز، همچون دیگران قربانی بازیهای سیاسی و انقلاب و جنگ شده است.
رمان “شبهای شورانگیز، صبغهای بیوگرافیک دارد و از سه مرحله میگذرد. مرحله اول تنها با یک اپیزود تکپردهای نشان داده میشود؛ در اینجا میبینیم که در گوشهای دور از چشم دیگران امکان عشق و عاشقی وجود دارد. قهرمان داستان عاشق است و برای رسیدن به شاپور تلاش میکند. هر دوی آنها عشق و رابطه را از چشم بزرگترها مخفی میکنند. در مرحله دوم، آن دو ازدواج کرده و از هم جدا شدهاند، ولی عشق و رابطه در پشت لایههای ضخیمی از حوادث جامعه گموگور شدهاند. در مرحله سوم که بعد از این میرسد و آن را ظاهرأ پشت سر میگذارد، کار به خارجنشینی مریم در لاسوگاس کشیده شده است.
رمان “شبهای شورانگیز” نوشتهی منیرو روانیپور ما را وارد یک برزخ میکند. انگار که توفانی سهمگین بر آدمها وزیدن گرفته و از جسم و جانشان جز خرابههایی به جا نگذاشته است، و آنان که بهجا ماندهاند، هر یک نقابی بر چهره دارند، با نقشهایی در یک نمایش تراژیک و هولناک.
بیجهت نیست که فصلهای هفتگانهی رمان، پرده نامیده میشوند. شبهای شورانگیز، به این ترتیب، شبهای نمایش در هشت پرده است. اشاره به هاملت، و اینکه “چیزی در سرزمین دانمارک پوسیده” نیز در این چارچوب میگنجد. حتی شاپور نیز که کار تئاتر میکند و میخواهد “از آدمها بازی بگیرد”، مثل بقیه، گرفتار بازی دیگران میشود. با وجود همه اینها گاهی میتوان کورسویی از جنس عشق دید. کورسویی که اگر دروغین نباشد، آنچنان لایههای غلیظی از تصورات و افکار و ذهنیات بر آن نشسته است که بهسختی پیداست.
مریم سربلند، شخصیت اصلی رمان، آدمی است بسیار معمولی. او “میخواست زندگیاش را بکند، کنار مردی که دوست میداشت. لباس قشنگ بپوشد و قشنگ باشد.” (ص۳۸) ولی معادلات او به هم ریخته است، انقلاب شده و جنگ بیداد میکند. شاپور که عاشقانه با او ازدواج کرده، اولین کسی است که به مخالفت با او و دامن کوتاهش برخاسته، نه به این دلیل که مخالف پوشش آزادانهی زنان است، بلکه از آن رو که در “موقعیت فعلی”، امرِ انقلاب از همهچیز واجبتر است. بنابراین از مریم خواسته است که او نیز همرنگ جماعتِ انقلابی بشود. و شاپور البته فقط مشتی نمونهی خروار است: “همهچیز ناگهان زشت شده بود، قدم زدن در خیابان، سر چهارراهها ایستادن و دخترها را دید زدن. لباس رنگی پوشیدن. خندیدن، بلند حرف زدن… و دارد بدتر هم میشود. بد و بدتر… ” (ص۳۹)
تفاوت قهرمان داستان شبهای شورانگیز با دیگران در این است که میداند زندگی، و از جمله زندگی خود او، در پس و پشت این هیاهو، پشت “استراتژی و تاکتیک انقلابیون سیاسی” گم شده است. مریم نه میخواسته “استراتژیک باشد و نه تاکتیک”، با وجود این او و احساسات او نیز، همچون دیگران قربانی بازیهای سیاسی و انقلاب و جنگ شده است.
رمان “شبهای شورانگیز، صبغهای بیوگرافیک دارد و از سه مرحله میگذرد. مرحله اول تنها با یک اپیزود تکپردهای نشان داده میشود؛ در اینجا میبینیم که در گوشهای دور از چشم دیگران امکان عشق و عاشقی وجود دارد. قهرمان داستان عاشق است و برای رسیدن به شاپور تلاش میکند. هر دوی آنها عشق و رابطه را از چشم بزرگترها مخفی میکنند. در مرحله دوم، آن دو ازدواج کرده و از هم جدا شدهاند، ولی عشق و رابطه در پشت لایههای ضخیمی از حوادث جامعه گموگور شدهاند. در مرحله سوم که بعد از این میرسد و آن را ظاهرأ پشت سر میگذارد، کار به خارجنشینی مریم در لاسوگاس کشیده شده است.