חיפוש מתקדם
عبدی, لیلا
ARYENA

کیمیا، اون‌قدر اون ورق رو نجو! یه نگاه به اون ساعت بنداز! کیمیا سرش را از روی دفتر زبانش بلند کرد و برای لحظه‌ای با زبان باز به مادر چشم دوخت. هنوز درگیر مطلبی بود که خوانده بود. تازه کلمات مادر در ذهنش حلاجی می‌شد. نگاهش را به ساعت دوخت، از هفت و نیم چند دقیقه‌ای گذشته بود. چشمانش آرام آرام گرد شد و وحشت‌زده نگاهی به مادر انداخت و گفت: وای خاک عالم دیرم شد!...

چند سطر زندگی
ABD פרסית

کیمیا، اون‌قدر اون ورق رو نجو! یه نگاه به اون ساعت بنداز! کیمیا سرش را از روی دفتر زبانش بلند کرد و برای لحظه‌ای با زبان باز به مادر چشم دوخت. هنوز درگیر مطلبی بود که خوانده بود. تازه کلمات مادر در ذهنش حلاجی می‌شد. نگاهش را به ساعت دوخت، از هفت و نیم چند دقیقه‌ای گذشته بود. چشمانش آرام آرام گرد شد و وحشت‌زده نگاهی به مادر انداخت و گفت: وای خاک عالم دیرم شد!...