

سلما با حرف هاي ميران بالاخره چشمه ي اشك هايش جوشيد. سمت ميران برگشت. از پشت پرده ضخيم اشك او را تار مي ديد. آروم شدي؟ خدا بهت آرامش داد؟ لب ميران كمي به لبخند كج شد، پلكي زد و آهسته نجوا كرد: داد. پس چرا به من نمي ده؟ ميران كمي بيشتر سمت سلما برگشت. آرامش جويبار درخشان چشمانش پرستيدني بود. تو ازش نخواستي. سلما نگاه گرفت و دوباره به ديوار روبه رو خيره شد. تا اون زنده ست من آرامش ندارم. ميران لبي تر كرد…
سلما با حرف هاي ميران بالاخره چشمه ي اشك هايش جوشيد. سمت ميران برگشت. از پشت پرده ضخيم اشك او را تار مي ديد. آروم شدي؟ خدا بهت آرامش داد؟ لب ميران كمي به لبخند كج شد، پلكي زد و آهسته نجوا كرد: داد. پس چرا به من نمي ده؟ ميران كمي بيشتر سمت سلما برگشت. آرامش جويبار درخشان چشمانش پرستيدني بود. تو ازش نخواستي. سلما نگاه گرفت و دوباره به ديوار روبه رو خيره شد. تا اون زنده ست من آرامش ندارم. ميران لبي تر كرد…