

علی روزنامه می خواند. معصومه سرگرم درست کردن شام است و سهراب هنوز به خانه بازنگشته است. رستم باید که نقش سربازان اسلام را روی کاغذ بکشد و برای آفرین گرفتن، آنها را نیرومند و شادمان بنمایاند. برای آفتاب از روی کتاب دبستانی اش دیکته می گویم و او می نویسد: «خدایِ مهربان روزیِ مورچه را از راهی می رساند که مناسب حال او باشد. خدا هیچوقت آفریده های خود را فراموش نمیکند؛ حتا مورچه ای را که در عمق زمین و درون سنگهای سخت باشد. اگر به چگونگی دستگاه گوارش مورچه و اعضای درون شکمش فکر کنی، اگر به قسمتهای مختلف پیکر مورچه و چشمهای ریزش بیندیشی، از چنین آفرینش حیرت انگیزی تعجب خواهی کرد و از سخن گفتن درباره ی آن ناتوان خواهی شد. خدا را به بزرگی یاد کن.»
علی روزنامه می خواند. معصومه سرگرم درست کردن شام است و سهراب هنوز به خانه بازنگشته است. رستم باید که نقش سربازان اسلام را روی کاغذ بکشد و برای آفرین گرفتن، آنها را نیرومند و شادمان بنمایاند. برای آفتاب از روی کتاب دبستانی اش دیکته می گویم و او می نویسد: «خدایِ مهربان روزیِ مورچه را از راهی می رساند که مناسب حال او باشد. خدا هیچوقت آفریده های خود را فراموش نمیکند؛ حتا مورچه ای را که در عمق زمین و درون سنگهای سخت باشد. اگر به چگونگی دستگاه گوارش مورچه و اعضای درون شکمش فکر کنی، اگر به قسمتهای مختلف پیکر مورچه و چشمهای ریزش بیندیشی، از چنین آفرینش حیرت انگیزی تعجب خواهی کرد و از سخن گفتن درباره ی آن ناتوان خواهی شد. خدا را به بزرگی یاد کن.»