

دختر خان هورامان و معلم عاشق پیشهی” گورکی” دل در گرو هم دارند و رحمان خان مخالف این وصلت است، اما زهی خیال باطل، ثمره این عشق دختریست کرد تبار که به تهران میرود تا با لطیف ترین و پاکترین احساسات عاشقی را معنا کند، داستان زندگیاش از جایی آغاز میشود که شخصی از گذشته پا به دنیای او میگذارد و سرنوشت عجیبش را رقم میزند، این کتاب شما را به عاشقانههایی از جنس مردمان پاک هورامان و دنیای مدرن پایتخت، در دو زمان، دعوت میکند …
چمدان چرمی بزرگی که رضا به سختی دنبال خود می کشید، از صنایع دستی و سوغاتی های ریز و درشتی که همسرش مهین خریداری کرده بود، در حال انفجار بود … صورت های خندان و با نشاطشان نشان از سفری دلچسب و آرام بخش داشت … صدای غیژغیژ چرخ های چمدان ها و ساک هایی که روی سنگهای صیقلی و براق فرودگاه سنندج کشیده می شد، در صدای اوپراتور و همهمه و ازدحام مسافرین محو می گشت
مهین با ساک سنگین و روپوش بلند و گشادی که اپلهای آن روی شانه اش سنگینی می کرد، نفسی تازه کرد و با اشاره به صندلی های خالی که گوشه ای از سالن می دید گفت: رضا خسته شدم … بیا بریم اونجا یکم استراحت کنیم … هنوز تا پرواز خیلی مونده … خوب عزیز من خودت اصرار داشتی این ساک رو بیاری … من که بهت گفتم سنگینه … ساک را از دست مهین گرفت و همراه او به سمت صندلی هایی که مهین اشاره کرده بود رفت.
با وجود خستگی و هوای گرم اما باز هم آن لبخند شیرین و دلنشین روی چهره های آرام و پر مهرشان میرقصید … تماشای مسافرینی که گاهی پر از هیجان و نشاط بودند و گاهی خسته و بی حوصله، برایشان خالی از لطف نبود … هنوز هم بعد از چهارده سال زندگی مشترک؛ مثل روزهای اول از کنار هم بودن غرق لذت می شدند و در این فرصت با الفاظ و کلمات پرمهرشان پایان این سفر را برای هم در دفترچه ی خاطرات ذهن یکدیگر حک می کردند که صدای گریه ی زنی توجهشان را سوی خود کشید …
دختر خان هورامان و معلم عاشق پیشهی” گورکی” دل در گرو هم دارند و رحمان خان مخالف این وصلت است، اما زهی خیال باطل، ثمره این عشق دختریست کرد تبار که به تهران میرود تا با لطیف ترین و پاکترین احساسات عاشقی را معنا کند، داستان زندگیاش از جایی آغاز میشود که شخصی از گذشته پا به دنیای او میگذارد و سرنوشت عجیبش را رقم میزند، این کتاب شما را به عاشقانههایی از جنس مردمان پاک هورامان و دنیای مدرن پایتخت، در دو زمان، دعوت میکند …
چمدان چرمی بزرگی که رضا به سختی دنبال خود می کشید، از صنایع دستی و سوغاتی های ریز و درشتی که همسرش مهین خریداری کرده بود، در حال انفجار بود … صورت های خندان و با نشاطشان نشان از سفری دلچسب و آرام بخش داشت … صدای غیژغیژ چرخ های چمدان ها و ساک هایی که روی سنگهای صیقلی و براق فرودگاه سنندج کشیده می شد، در صدای اوپراتور و همهمه و ازدحام مسافرین محو می گشت
مهین با ساک سنگین و روپوش بلند و گشادی که اپلهای آن روی شانه اش سنگینی می کرد، نفسی تازه کرد و با اشاره به صندلی های خالی که گوشه ای از سالن می دید گفت: رضا خسته شدم … بیا بریم اونجا یکم استراحت کنیم … هنوز تا پرواز خیلی مونده … خوب عزیز من خودت اصرار داشتی این ساک رو بیاری … من که بهت گفتم سنگینه … ساک را از دست مهین گرفت و همراه او به سمت صندلی هایی که مهین اشاره کرده بود رفت.
با وجود خستگی و هوای گرم اما باز هم آن لبخند شیرین و دلنشین روی چهره های آرام و پر مهرشان میرقصید … تماشای مسافرینی که گاهی پر از هیجان و نشاط بودند و گاهی خسته و بی حوصله، برایشان خالی از لطف نبود … هنوز هم بعد از چهارده سال زندگی مشترک؛ مثل روزهای اول از کنار هم بودن غرق لذت می شدند و در این فرصت با الفاظ و کلمات پرمهرشان پایان این سفر را برای هم در دفترچه ی خاطرات ذهن یکدیگر حک می کردند که صدای گریه ی زنی توجهشان را سوی خود کشید …