חיפוש מתקדם
عبدالله قاضی, م.
شقایق

در را بستم، خواستم ماشین را دور بزنم اما او راهم را سد کرد: - رها خانوم... دلم می‌خواست چشم ببندم و فقط به طرز تلفظ نامم با صدای خاصش فکر کنم. پلکی زدم و افکار منحوس اما شیرین را از خودم دور کردم. دستی گوشه‌ی لبش کشید: - می‌دونم امشب با صحبتام شما رو رنجوندم... امیدوارم معذرت خواهیم رو بپذیرید. نگاهم را از تاریکی شب جدا کردم و به تاریکی چشمانش دادم: - از بی دلیل قضاوت شدن، متنفرم... با ابروهایی بالا پریده فاصله را کم کرد : - به پارسا برای داشتنت غبطه می‌خورم... نگاه سرگردانم در چشمان مشکی‌اش به دام افتاد. صورتش را جلو کشید و کنار گوشم نجوا کرد: - حیف این همه زیبایی که نصیب پارسا بشه. صدایش جادو می‌کرد، چشمانش انسان را مسحور می‌کرد و به ساز خودش می‌رقصاند. بی اراده لب زدم: - من و پارسا فقط دوستیم. دو تا دوست اجتماعی، همین. چشمش درخشید. لبخندی روی لبانش شکل گرفت: - پس می‌تونم امیدوار باشم که پیشنهاد دوستیمو قبول کنی؟ تمام دلخوری‌ام از او پرکشید و جایش را به شادی داد. غرور در وجودم رخنه کرد: - باید فکر کنم. کارتی مقابلم گرفت: - هر ساعت از شبانه روز منتظر تماستم. با لحنی خاص و جادویی ادامه داد: - ناامیدم نکن. از شدت هیجان به خود لرزیدم. قدمی عقب گذاشتم: - خداحافظ. گوشه‌ی لب‌هایش اندکی به بالا انحنا پیدا کرد: - مراقب خودت باش. موبایلش را جلوی صورتم تکان داد: - منتظرم.

آتش دل
پارسا
فریب دل
سوگند
حباب
ویلان
هفت
نیمکت شب
مرز پنهان
ABD פרסית

در را بستم، خواستم ماشین را دور بزنم اما او راهم را سد کرد: - رها خانوم... دلم می‌خواست چشم ببندم و فقط به طرز تلفظ نامم با صدای خاصش فکر کنم. پلکی زدم و افکار منحوس اما شیرین را از خودم دور کردم. دستی گوشه‌ی لبش کشید: - می‌دونم امشب با صحبتام شما رو رنجوندم... امیدوارم معذرت خواهیم رو بپذیرید. نگاهم را از تاریکی شب جدا کردم و به تاریکی چشمانش دادم: - از بی دلیل قضاوت شدن، متنفرم... با ابروهایی بالا پریده فاصله را کم کرد : - به پارسا برای داشتنت غبطه می‌خورم... نگاه سرگردانم در چشمان مشکی‌اش به دام افتاد. صورتش را جلو کشید و کنار گوشم نجوا کرد: - حیف این همه زیبایی که نصیب پارسا بشه. صدایش جادو می‌کرد، چشمانش انسان را مسحور می‌کرد و به ساز خودش می‌رقصاند. بی اراده لب زدم: - من و پارسا فقط دوستیم. دو تا دوست اجتماعی، همین. چشمش درخشید. لبخندی روی لبانش شکل گرفت: - پس می‌تونم امیدوار باشم که پیشنهاد دوستیمو قبول کنی؟ تمام دلخوری‌ام از او پرکشید و جایش را به شادی داد. غرور در وجودم رخنه کرد: - باید فکر کنم. کارتی مقابلم گرفت: - هر ساعت از شبانه روز منتظر تماستم. با لحنی خاص و جادویی ادامه داد: - ناامیدم نکن. از شدت هیجان به خود لرزیدم. قدمی عقب گذاشتم: - خداحافظ. گوشه‌ی لب‌هایش اندکی به بالا انحنا پیدا کرد: - مراقب خودت باش. موبایلش را جلوی صورتم تکان داد: - منتظرم.

جنوبی ترین مرز عاشقی
ספורת
مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و نا پدید شد
ספורת
خانم وزیر
ספורת
عشق خاموش
ספורת
راز پنهان
ספורת
آتش دل
ספורת
پارسا
ספורת
فریب دل
ספורת
سوگند
ספורת
حباب
ספורת
چند سطر زندگی
ספורת
بلا گردون
ספורת
پابرهنگی های تبارم
ספורת
آنسوی مرز عشق
ספורת
وقتی باران می بارد
ספורת
ویلان
ספורת
چه آسان باختم
ספורת
کرمان و کودکی ها
ספורת
هفت
ספורת
نیمکت شب
ספורת