

در را بستم، خواستم ماشین را دور بزنم اما او راهم را سد کرد: - رها خانوم... دلم میخواست چشم ببندم و فقط به طرز تلفظ نامم با صدای خاصش فکر کنم. پلکی زدم و افکار منحوس اما شیرین را از خودم دور کردم. دستی گوشهی لبش کشید: - میدونم امشب با صحبتام شما رو رنجوندم... امیدوارم معذرت خواهیم رو بپذیرید. نگاهم را از تاریکی شب جدا کردم و به تاریکی چشمانش دادم: - از بی دلیل قضاوت شدن، متنفرم... با ابروهایی بالا پریده فاصله را کم کرد : - به پارسا برای داشتنت غبطه میخورم... نگاه سرگردانم در چشمان مشکیاش به دام افتاد. صورتش را جلو کشید و کنار گوشم نجوا کرد: - حیف این همه زیبایی که نصیب پارسا بشه. صدایش جادو میکرد، چشمانش انسان را مسحور میکرد و به ساز خودش میرقصاند. بی اراده لب زدم: - من و پارسا فقط دوستیم. دو تا دوست اجتماعی، همین. چشمش درخشید. لبخندی روی لبانش شکل گرفت: - پس میتونم امیدوار باشم که پیشنهاد دوستیمو قبول کنی؟ تمام دلخوریام از او پرکشید و جایش را به شادی داد. غرور در وجودم رخنه کرد: - باید فکر کنم. کارتی مقابلم گرفت: - هر ساعت از شبانه روز منتظر تماستم. با لحنی خاص و جادویی ادامه داد: - ناامیدم نکن. از شدت هیجان به خود لرزیدم. قدمی عقب گذاشتم: - خداحافظ. گوشهی لبهایش اندکی به بالا انحنا پیدا کرد: - مراقب خودت باش. موبایلش را جلوی صورتم تکان داد: - منتظرم.
در را بستم، خواستم ماشین را دور بزنم اما او راهم را سد کرد: - رها خانوم... دلم میخواست چشم ببندم و فقط به طرز تلفظ نامم با صدای خاصش فکر کنم. پلکی زدم و افکار منحوس اما شیرین را از خودم دور کردم. دستی گوشهی لبش کشید: - میدونم امشب با صحبتام شما رو رنجوندم... امیدوارم معذرت خواهیم رو بپذیرید. نگاهم را از تاریکی شب جدا کردم و به تاریکی چشمانش دادم: - از بی دلیل قضاوت شدن، متنفرم... با ابروهایی بالا پریده فاصله را کم کرد : - به پارسا برای داشتنت غبطه میخورم... نگاه سرگردانم در چشمان مشکیاش به دام افتاد. صورتش را جلو کشید و کنار گوشم نجوا کرد: - حیف این همه زیبایی که نصیب پارسا بشه. صدایش جادو میکرد، چشمانش انسان را مسحور میکرد و به ساز خودش میرقصاند. بی اراده لب زدم: - من و پارسا فقط دوستیم. دو تا دوست اجتماعی، همین. چشمش درخشید. لبخندی روی لبانش شکل گرفت: - پس میتونم امیدوار باشم که پیشنهاد دوستیمو قبول کنی؟ تمام دلخوریام از او پرکشید و جایش را به شادی داد. غرور در وجودم رخنه کرد: - باید فکر کنم. کارتی مقابلم گرفت: - هر ساعت از شبانه روز منتظر تماستم. با لحنی خاص و جادویی ادامه داد: - ناامیدم نکن. از شدت هیجان به خود لرزیدم. قدمی عقب گذاشتم: - خداحافظ. گوشهی لبهایش اندکی به بالا انحنا پیدا کرد: - مراقب خودت باش. موبایلش را جلوی صورتم تکان داد: - منتظرم.