חיפוש מתקדם
بصیری, مرجان
ققنوس

همان لحظه حس کرد که باید خودش باشد. آن پایین ایستاده بود، چشم‌هاش را رو به پنجره گشاد کرده بود و زیر لب حرفی می‌زد. مینا جلوتر رفت پنجره را باز کرد و خم شد بهتر ببیند. اِپُل‌های مانتویش زیر چادری که می‌بایست نازک باشد، برجسته به چشم می‌خورد. دستش را بالاآورد و کلمه‌ای را بلند ادا کرد. مینا متوجه نشد.

یک نگاه
ویلان
شهر یک نفره
BAS פרסית תוספר

همان لحظه حس کرد که باید خودش باشد. آن پایین ایستاده بود، چشم‌هاش را رو به پنجره گشاد کرده بود و زیر لب حرفی می‌زد. مینا جلوتر رفت پنجره را باز کرد و خم شد بهتر ببیند. اِپُل‌های مانتویش زیر چادری که می‌بایست نازک باشد، برجسته به چشم می‌خورد. دستش را بالاآورد و کلمه‌ای را بلند ادا کرد. مینا متوجه نشد.

داستان یک صبح بهاری
ספורת
یک جرئه آب یک جرئه سراب
ספורת
تنها یک بار پرواز کن
ספורת
چهرهایی در یک آینه
ספורת
سقوط شاهنشاهی ایران
ממוין
خوشبختی در یک کلام
ממוין
قصه های شهر خوشبختی
ספורת
میخواهم یک نامه کوتاه بنویسم
ספורת
یک نگاه
ספורת
بلا گردون
ספורת
آرزوهای پرتقالی
ספורת
وقتی باران می بارد
ספורת
ویلان
ספורת
از یک ریشه ایم
ספורת
پسر ها هم گریه می کنند
ספורת
حریم امن مهتاب
ספורת
زخم یک خاطره
ספורת
شهر گمشده
ספורת
مینای عشق
ספורת
اسرار شهر مورچگان
ממוין