Advanced Search
سیفی, نسرین
شقایق

اناباورانه به کاغذهایم که روی زمین خیس از باران شب پیش پخش شده بود،خیره شده بودم و مغزم را به دنبال جوابی برای آقای سحری، رییس شرکت می کاویدم.آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز شوکه بودم و منتظر ایستاده بودم تا یک نفر بگوید ((معذرت می خواهم)) و خم شود و کاغذها را از روی زمین جمع کند.آن وقت حتما به خودم می آمدم و جواب می دادم ((تقصیر خودم بود)) می خواستم از روی گودال کوچک پر آبی بپرم، سرم را پایین انداخته و حواسم به گودال بود که پایم به آن فرو نرود و حالا با چشمانی متعجب و نگاهی مبهوت،ایستاده بودم وسط پیاده رو و به کاغذهایم خیره شده بودم.صدایی پرسید: – حالتون خوبه خانم؟ به مش کریم نگهبان شرکت نگاه کردم و خیره شدم به او که پشت به من، بی توجه از پله های شرکت بالا می رفت. حتی به خودش زحمت عذر خواهی هم نداده بود. به کاغذها نگاه کردم و تازه یادم افتاد، اینها حاصل یک هفته تلاش، بی خوابی کشیدن و غذا نخوردن بوده اند. دستهایم یخ کرد و سرم داغ شد و پشت سرش، تقریبا فریاد کشیدم: – ببخشید که بهتون خوردم و کاغذام ریخت زمین. در مسیر دید من ،تنها پاهایی دیده می شد که می رفت تا از پاگرد پله ها بپیچد.

مانلی
TAWUS
قهوه ترک
sHOFAR
Akharin lahzeh
Na gofteh ha
سنت شکن
تاسیان
رویای آبی
SEY פרסית

اناباورانه به کاغذهایم که روی زمین خیس از باران شب پیش پخش شده بود،خیره شده بودم و مغزم را به دنبال جوابی برای آقای سحری، رییس شرکت می کاویدم.آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز شوکه بودم و منتظر ایستاده بودم تا یک نفر بگوید ((معذرت می خواهم)) و خم شود و کاغذها را از روی زمین جمع کند.آن وقت حتما به خودم می آمدم و جواب می دادم ((تقصیر خودم بود)) می خواستم از روی گودال کوچک پر آبی بپرم، سرم را پایین انداخته و حواسم به گودال بود که پایم به آن فرو نرود و حالا با چشمانی متعجب و نگاهی مبهوت،ایستاده بودم وسط پیاده رو و به کاغذهایم خیره شده بودم.صدایی پرسید: – حالتون خوبه خانم؟ به مش کریم نگهبان شرکت نگاه کردم و خیره شدم به او که پشت به من، بی توجه از پله های شرکت بالا می رفت. حتی به خودش زحمت عذر خواهی هم نداده بود. به کاغذها نگاه کردم و تازه یادم افتاد، اینها حاصل یک هفته تلاش، بی خوابی کشیدن و غذا نخوردن بوده اند. دستهایم یخ کرد و سرم داغ شد و پشت سرش، تقریبا فریاد کشیدم: – ببخشید که بهتون خوردم و کاغذام ریخت زمین. در مسیر دید من ،تنها پاهایی دیده می شد که می رفت تا از پاگرد پله ها بپیچد.

مانلی
Fiction
TAWUS
Fiction
تقدیر بود
Fiction
گوهر یک دانه
Fiction
قهوه ترک
Fiction
Divanehei dar zir zamin
Fiction
sHOFAR
Fiction
Akharin lahzeh
Fiction
Hamnava ba taranehaye deltangi
Fiction
Az eshgh gorizanam
Fiction
Na gofteh ha
Fiction
Khanehei rooye abrha
Fiction
Zire sayedarakhte toot
Fiction
پابه پای تو می میرم
Fiction
اینجا آسمانش آبی است
Fiction
غزل واره های دلم
Fiction
فراموشت خواهم کرد
Fiction
معمای دیوانه ی کله آبی
Children
سنت شکن
Fiction
تاسیان
Fiction