

چشمهایش را گشود. باروش نمیشد هنوز میتواند نفس بکشد و زنده است. به محض گشودن چشمهایش، چهره مضطرب و ترسان مادرش توجه او را جلب کرد. مادر، تو که مرا دوست داشتی، چرا؟ چرا؟ کلمات در ذهنش نقش بستند ولی توان بیان آنها را نداشت. اما نگاه ملامتبار دخترک، اشک ندامت و شرمساری را از چشمان مادرش جاری ساخت. دستی بزرگ و قوی شانههای مادرش را دربرگرفت و گفت: «بسه دیگه! دخترت رو دیدی! باید هر چه زودتر از اینجا بری بیرون!» دخترک، خروج اجباری مادرش را مشاهده کرد و بار دیگر از شدت درد بیهوش شد...
هنوز سه ماه از ازدواج کمال و هیبا نگذشته بود که هیبا متوجه شد باردار است. بیش از هر کسی، مادرش خوشحال بود. کمال و مادر و پدر کمال نیز بیصبرانه منتظر این خبر بودند. اما همگی میدانستند که این خوشحالی نهتنها به خاطر بارداری هیباست، بلکه به خاطر این است که میخواستند او پسری به دنیا آورد. خود هیبا، بیش از دیگران، آرزومند داشتن پسر بود، اما نه به خاطر اینکه وارثی برای کمال بیاورد، بلکه فقط به این سبب که فرزندش اگر دختر میبود، باید به زیر تیغ بیرحم زنانی میرفت که همان بلا را سر خود او آورده بودند. او در تنهایی خودش، فکر میکرد ای کاش میشد به یکباره سه یا چهار فرزند به دنیا آورد و همه آنان پسر باشند تا هم کمال را راضی کند و هم برای هربار بارداری رنج و درد دختر داشتن را تحمل نکند. مادر کمال مدام به آنان سر میزد و بیمحابا میپرسید: «پسرم چطوره؟ خوب رشد کرده؟ تکون میخوره؟» و این پرسشهای او، به سان ماری در قلب هیبا فرو میرفت. همه لباسهایی که برای نوزاد فراهم کردند، پسرانه بود. مادر هیبا در ظاهر میخندید، اما خدا میداند که در قلبش چه میگذشت. مادر کمال، از عادتهای غذایی و چگونگی ویار هیبا، حدس زده بود بچه پسر است و این دلگرمی بزرگی برای هیبا و مادرش بود. کمال میخندید، درحالیکه چشم در چشم هیبا میدوخت، میگفت: «ببینم میتونی یک پسر صحیح و سالم و قوی به من بدی یا...» سپس اضافه میکرد: «حتما، حتما، میتونی، میتونی.» هیبا به ظاهر میخندید و بغضش را فرو میداد. در این میان، جویس نیز دعاها و التماسهای خودش را داشت و از خداوند میخواست که دختری به هیبا بدهد. سرانجام، ماههای طاقتفرسای انتظار به سر رسید و زمان زایمان هیبا فرارسید. از بخت خوش هیبا، به تازگی بیمارستانی جدید در روستایشان بنا کرده بودند که سرپرستی آن را خانم دکتری سودانی به عهده داشت و بیمارستان ویژه زنان و زایمان و بیماریهای مربوط به زنان بود. معمولاً خانوادهها دوست داشتند که زنانشان در خانه وضع حمل کنند. در این صورت، خانم دکتر به منزل آنان نمیآمد، بلکه یکی از زنان جوانی را که خودش آموزش داده و به آنها مامایی آموخته بود به خانه زائو میفرستاد. پیش از تأسیس بیمارستان و، حتی در همان اوان، بعضی از خانوادهها از قابلههای سنتی و باتجربه استفاده میکردند. اما کمال که دوست داشت همسرش به راحتی و سلامت زایمان کند و پسرش صحیح و سالم به دنیا بیاید، هیبا را به بیمارستان فرستاد و به دست خانم دکتر سپرد. خانم دکتر ریتا نام داشت. زنی بود در حدود چهل ساله، زیبا و خوشرو و در انگلستان پزشکی خوانده بود. او داوطلبانه و البته با کمک دولت، در این روستای بزرگ، بیمارستانی ساخته بود و شب و روز برای زنان روستا زحمت میکشید و دوندگی میکرد، و برای حفظ سلامتشان، هرکاری که از دستش برمیآمد، انجام میداد.
چشمهایش را گشود. باروش نمیشد هنوز میتواند نفس بکشد و زنده است. به محض گشودن چشمهایش، چهره مضطرب و ترسان مادرش توجه او را جلب کرد. مادر، تو که مرا دوست داشتی، چرا؟ چرا؟ کلمات در ذهنش نقش بستند ولی توان بیان آنها را نداشت. اما نگاه ملامتبار دخترک، اشک ندامت و شرمساری را از چشمان مادرش جاری ساخت. دستی بزرگ و قوی شانههای مادرش را دربرگرفت و گفت: «بسه دیگه! دخترت رو دیدی! باید هر چه زودتر از اینجا بری بیرون!» دخترک، خروج اجباری مادرش را مشاهده کرد و بار دیگر از شدت درد بیهوش شد...
هنوز سه ماه از ازدواج کمال و هیبا نگذشته بود که هیبا متوجه شد باردار است. بیش از هر کسی، مادرش خوشحال بود. کمال و مادر و پدر کمال نیز بیصبرانه منتظر این خبر بودند. اما همگی میدانستند که این خوشحالی نهتنها به خاطر بارداری هیباست، بلکه به خاطر این است که میخواستند او پسری به دنیا آورد. خود هیبا، بیش از دیگران، آرزومند داشتن پسر بود، اما نه به خاطر اینکه وارثی برای کمال بیاورد، بلکه فقط به این سبب که فرزندش اگر دختر میبود، باید به زیر تیغ بیرحم زنانی میرفت که همان بلا را سر خود او آورده بودند. او در تنهایی خودش، فکر میکرد ای کاش میشد به یکباره سه یا چهار فرزند به دنیا آورد و همه آنان پسر باشند تا هم کمال را راضی کند و هم برای هربار بارداری رنج و درد دختر داشتن را تحمل نکند. مادر کمال مدام به آنان سر میزد و بیمحابا میپرسید: «پسرم چطوره؟ خوب رشد کرده؟ تکون میخوره؟» و این پرسشهای او، به سان ماری در قلب هیبا فرو میرفت. همه لباسهایی که برای نوزاد فراهم کردند، پسرانه بود. مادر هیبا در ظاهر میخندید، اما خدا میداند که در قلبش چه میگذشت. مادر کمال، از عادتهای غذایی و چگونگی ویار هیبا، حدس زده بود بچه پسر است و این دلگرمی بزرگی برای هیبا و مادرش بود. کمال میخندید، درحالیکه چشم در چشم هیبا میدوخت، میگفت: «ببینم میتونی یک پسر صحیح و سالم و قوی به من بدی یا...» سپس اضافه میکرد: «حتما، حتما، میتونی، میتونی.» هیبا به ظاهر میخندید و بغضش را فرو میداد. در این میان، جویس نیز دعاها و التماسهای خودش را داشت و از خداوند میخواست که دختری به هیبا بدهد. سرانجام، ماههای طاقتفرسای انتظار به سر رسید و زمان زایمان هیبا فرارسید. از بخت خوش هیبا، به تازگی بیمارستانی جدید در روستایشان بنا کرده بودند که سرپرستی آن را خانم دکتری سودانی به عهده داشت و بیمارستان ویژه زنان و زایمان و بیماریهای مربوط به زنان بود. معمولاً خانوادهها دوست داشتند که زنانشان در خانه وضع حمل کنند. در این صورت، خانم دکتر به منزل آنان نمیآمد، بلکه یکی از زنان جوانی را که خودش آموزش داده و به آنها مامایی آموخته بود به خانه زائو میفرستاد. پیش از تأسیس بیمارستان و، حتی در همان اوان، بعضی از خانوادهها از قابلههای سنتی و باتجربه استفاده میکردند. اما کمال که دوست داشت همسرش به راحتی و سلامت زایمان کند و پسرش صحیح و سالم به دنیا بیاید، هیبا را به بیمارستان فرستاد و به دست خانم دکتر سپرد. خانم دکتر ریتا نام داشت. زنی بود در حدود چهل ساله، زیبا و خوشرو و در انگلستان پزشکی خوانده بود. او داوطلبانه و البته با کمک دولت، در این روستای بزرگ، بیمارستانی ساخته بود و شب و روز برای زنان روستا زحمت میکشید و دوندگی میکرد، و برای حفظ سلامتشان، هرکاری که از دستش برمیآمد، انجام میداد.