חיפוש מתקדם
نوری, مرضیه
نشر علی

مسیری طولانی با پای پیاده راه رفته بود، زیر شعاع سوزان خورشید، بی حواس… واژه ها در سرش دوران داشت، مقابل خط عابر پیاده، گام هایش متوقف شد، درست نمی دانست کجاست. آسمان بالای سرش، معلق بود، حسی خفقان آور گلویش را چنگ می زد، سر بلند کرد تا نشکند، نمیرد؛ تا رو به آسمان خدا، حقایق تلخ را فرو برد، تا دروغ بزرگ زندگی اش را قورت دهد، مثل تمام این سال ها …

خلاصه رمان در مسیر تو

تابستان، بادبزن در دست چمدان ماندنش را می گشود … اولین روز از تیرماه سال هفتاد، پا به پای محفل عروسی گرم و گرم تر می شد … مجلس مردانه، در خانه ی پدری حاج فتح الله، پدر داماد برقرار بود … در گوشه ای از سالن بزرگ خانه، هر از گاهی ساز و دهل نواخته می شد … هاشم خان در کنار حاج فتح الله، بالای مجلس، به پشتی تکیه زده بود … هر دو سعی داشتند لبخند رضایتمندی بر لب بنشانند … از بزرگان خاندان به حساب می آمدند … جانشین پدران خود بودند و باید رسم و رسومات را تمام و کمال به جا می آوردند.

داماد، روی صندلی نشسته و از دور حرکات این دو مرد را زیر نظر داشت … حاج فتح الله بشقاب میوه را جابجا کرد … دستی بر سبیل پرپشتش کشید. و با صدای بلند اکبر را فراخواند: اکبر … بیا اینجا دایی! … جوانک هیجده ساله از گوشه مهمانسرا جمع دوستانش را ترک کرد … کت و شلوار خاکستری دست دوز خیاط محله، بر تنش نشسته بود … پایین کتش را در دست گرفت و نزد دایی و پدر آمد … صدایش ردی از مردانگی گرفته بود …

توجه: به خواست نويسنده رمان برداشته شد

خانه امن
شب ماه
ویلان
تاسیان
احمد خله
در مسیر تو
NOO פרסית

مسیری طولانی با پای پیاده راه رفته بود، زیر شعاع سوزان خورشید، بی حواس… واژه ها در سرش دوران داشت، مقابل خط عابر پیاده، گام هایش متوقف شد، درست نمی دانست کجاست. آسمان بالای سرش، معلق بود، حسی خفقان آور گلویش را چنگ می زد، سر بلند کرد تا نشکند، نمیرد؛ تا رو به آسمان خدا، حقایق تلخ را فرو برد، تا دروغ بزرگ زندگی اش را قورت دهد، مثل تمام این سال ها …

خلاصه رمان در مسیر تو

تابستان، بادبزن در دست چمدان ماندنش را می گشود … اولین روز از تیرماه سال هفتاد، پا به پای محفل عروسی گرم و گرم تر می شد … مجلس مردانه، در خانه ی پدری حاج فتح الله، پدر داماد برقرار بود … در گوشه ای از سالن بزرگ خانه، هر از گاهی ساز و دهل نواخته می شد … هاشم خان در کنار حاج فتح الله، بالای مجلس، به پشتی تکیه زده بود … هر دو سعی داشتند لبخند رضایتمندی بر لب بنشانند … از بزرگان خاندان به حساب می آمدند … جانشین پدران خود بودند و باید رسم و رسومات را تمام و کمال به جا می آوردند.

داماد، روی صندلی نشسته و از دور حرکات این دو مرد را زیر نظر داشت … حاج فتح الله بشقاب میوه را جابجا کرد … دستی بر سبیل پرپشتش کشید. و با صدای بلند اکبر را فراخواند: اکبر … بیا اینجا دایی! … جوانک هیجده ساله از گوشه مهمانسرا جمع دوستانش را ترک کرد … کت و شلوار خاکستری دست دوز خیاط محله، بر تنش نشسته بود … پایین کتش را در دست گرفت و نزد دایی و پدر آمد … صدایش ردی از مردانگی گرفته بود …

توجه: به خواست نويسنده رمان برداشته شد

الله اکبر
ממוין
تقدیر بود
ספורת
خانه امن
ספורת
از عشق گریزانم...
ספורת
اگر نرفته بودی
ספורת
شب ماه
ספורת
رقص شعله ها
ספורת
وقتی باران می بارد
ספורת
طلسم جدایی
ספורת
ویلان
ספורת
از یک ریشه ایم
ספורת
غزل واره های دلم
ספורת
آهوی وحشی
ספורת
قانون نانوشته
ספורת
فراموشت خواهم کرد
ספורת
تاسیان
ספורת
آرام جانم
ספורת
کفش پاشنه بلند مشکی
ספורת
روسپی زیبا
ספורת
احمد خله
ספורת