Advanced Search
واحدی, اکرم
طلایه

آن روز خیلی عصبانی بودم، چون یک مزاحم داشتم؛ کار امروز و دیروزش هم نبود، هر روز مزاحمم می‌شد. درست بود که در محل کار با هم همکار بودیم اما خارج از محیط کار برای من یک مزاحم محسوب می‌شد. هر چقدر هم که می‌گفتم آقای محترم دست از سر من بردار، گوشش بدهکار نبود که نبود. آن روز دوباره همان حرفهای همیشگی تکرار شد. گفت: ببین، من تو رو دوست دارم، چرا اینجوری می‌کنی؟ گفتم: ببینم، تو اگر کسی رو دوست داشته باشی و اون بهت بگه ازت بدش می‌یاد، باز هم اصرار می‌کنی. ول کن دیگه، برو ولم کن. - کجا برم؟ - سر قبر من! من چه می‌دونم کجا باید بری؟ نگاهم کرد و با محبت گفت: خدا نکنه. - برو آقا، برو مزاحم من نشو. - کی مزاحمت شده؟ جوری حرف می‌زنی که انگار اصلاً من رو نمی‌شناسی، اصلاً می‌دونی چیه؟ - چیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ - تقصیر منه، می‌دونی چرا؟ چون هر دفعه هر چی دوست داشتی بهم گفتی؛ منم بخاطر اینکه دوستت داشتم چیزی نگفتم اما این دلیل نمی‌شه هر کاری دوست داری انجام بدی. ببین بهار! من تا حالا صدها مرتبه به تو گفتم که دوستت دارم و عاشقتم اما تو فقط بدون دلیل گفتی برو مزاحم من نشو، آخه چرا؟ امروز می‌خوام بدونم. بدون اینکه چیزی بگم سرم را پایین انداختم و از کنارش رد شدم. - کجا می‌ری؟ صبر کن. مقابلم ایستاد و مانع رفتنم شد و گفت: بهار، من قبول دارم تو اصلاً از مردها خوشت نمی‌یاد. می‌دونم خیلی هم دوست داری یه بلایی سر من بیاری که سالهاست به قول تو مزاحمِت شدم، اما چرا بهار؟ چرا از من بدت می‌یاد؟

MEHR VA DOUSTI
YAD-E DOOST
Yaghi
Beh khiyalam...
گنجینۀ عشق
VAH פרסית

آن روز خیلی عصبانی بودم، چون یک مزاحم داشتم؛ کار امروز و دیروزش هم نبود، هر روز مزاحمم می‌شد. درست بود که در محل کار با هم همکار بودیم اما خارج از محیط کار برای من یک مزاحم محسوب می‌شد. هر چقدر هم که می‌گفتم آقای محترم دست از سر من بردار، گوشش بدهکار نبود که نبود. آن روز دوباره همان حرفهای همیشگی تکرار شد. گفت: ببین، من تو رو دوست دارم، چرا اینجوری می‌کنی؟ گفتم: ببینم، تو اگر کسی رو دوست داشته باشی و اون بهت بگه ازت بدش می‌یاد، باز هم اصرار می‌کنی. ول کن دیگه، برو ولم کن. - کجا برم؟ - سر قبر من! من چه می‌دونم کجا باید بری؟ نگاهم کرد و با محبت گفت: خدا نکنه. - برو آقا، برو مزاحم من نشو. - کی مزاحمت شده؟ جوری حرف می‌زنی که انگار اصلاً من رو نمی‌شناسی، اصلاً می‌دونی چیه؟ - چیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ - تقصیر منه، می‌دونی چرا؟ چون هر دفعه هر چی دوست داشتی بهم گفتی؛ منم بخاطر اینکه دوستت داشتم چیزی نگفتم اما این دلیل نمی‌شه هر کاری دوست داری انجام بدی. ببین بهار! من تا حالا صدها مرتبه به تو گفتم که دوستت دارم و عاشقتم اما تو فقط بدون دلیل گفتی برو مزاحم من نشو، آخه چرا؟ امروز می‌خوام بدونم. بدون اینکه چیزی بگم سرم را پایین انداختم و از کنارش رد شدم. - کجا می‌ری؟ صبر کن. مقابلم ایستاد و مانع رفتنم شد و گفت: بهار، من قبول دارم تو اصلاً از مردها خوشت نمی‌یاد. می‌دونم خیلی هم دوست داری یه بلایی سر من بیاری که سالهاست به قول تو مزاحمِت شدم، اما چرا بهار؟ چرا از من بدت می‌یاد؟

MEHR VA DOUSTI
Fiction
YAD-E DOOST
Fiction
VA DOSHMANAM RA CHON KHODAM DUST DARAM
Sorted
Yaghi
Fiction
Ghalabeh bar khashm
Sorted
سنگ، کاغذ، قیچی
Fiction
?Na mehrabane man koo
Fiction
Beh khiyalam...
Fiction
خزان بی آذر
Fiction
Khiyale mandanat ra doost daram
Fiction
عاشق ترین مادر دنیا
Fiction
موفقیت بی چون وچرا
Sorted
هر دوست داشتنی عشق نیست
Fiction
بی سرزمین
Fiction
جاده ی سیب های وحشی
Fiction
سراغ خاطره ها را نگیر
Fiction
متولد ماه جغد
Fiction
ماجرا از این قرار بود که...
Fiction
روز را بلند تر می خواهم
Fiction
من،دختر ابراهیم...
Fiction