

جمعه ای در پاییز بود. جمعه ای سرد با ابرهای تیره که دل آسمان آبی را به کبودی نشانده بود. بعد از ظهری خاکستر ی و دلگیر با آسمانی ابری که مدام می بارید. همه جا نجوای برگ های خزان زده ، باران بود. سکوت سر سام آور بام های تو خالی و مردمی بود که از ریزش باران می گریختند و به درون خانه ها پناه می بردند. پرندگان سرمازده با پر و بال خیسشان خود را از نظرها پنهان می کردند و در گوشه و کنار پنجره ها و میان شاخه های لخت و باران شسته ی درختان کز می کردند.
ریزش باران و تیرگی آسمان و فشردگی ابرها که چهره ی آبی آسمان را یک سره پوشانده بود ،بر دلتنگی عصر جمعه می افزود. از این بارندگی های بی امان و تیرگی آسمان ، دل گرفته و پریشان بودم.
آن چنان سکوت کشدار و طولانی ای بر فضای غم انگیز عصر جمعه حاکم بود که نوعی افسردگی و پریشان حالی را به همه جا می گستراند. احساس تلخ و ناخوشایندی زیر پوست تنم می جوشید و آزارم می داد. احساسی از جنس بیم و هراس ، دلتنگی و بیزاری ، پریشانی و نگرانی و شاید هم انتظاری بیهوده و تنهایی مطلق که جانم را به بازی گرفته بود. اما می دانستم که هیچ یک از این احساسات ، واقعی به نظر نمی رسند مگر تنهایی و از خود بیگانه بودن که همین احساس ، نفس را در سینه ام می شکست و افکار و اندیشه ام را به بیزاری از زنده بودن می کشاند.
سرگردان و افسرده شده بودم و نمی دانستم از چه روی، این همه سرگشته و حیران شده ام.عصر جمعه و ریزش باران نمی توانست دلایل موجهی برای دلتنگی ها و افسردگی های من باشد، بی گمان احساس دیگری بود که مرا به دشت سوخته و غم انگیز دلتنگی ها می کشاند و این عامل می توانست از تنهایی من سرچشمه بگیرد. تنهایی غم انگیزی که با ازدواج خواهر بزرگترم آغاز شده بود و با مرگ غم انگیز او در خاک غربت و دور از وطن ادامه می یافت و روح و روانم را عذاب می داد. همین احساسات ناگوار بود که همچون هاله ای غبار آلود و کدر مرا در خود فرو برده و همه جا با من بود.
جمعه ای در پاییز بود. جمعه ای سرد با ابرهای تیره که دل آسمان آبی را به کبودی نشانده بود. بعد از ظهری خاکستر ی و دلگیر با آسمانی ابری که مدام می بارید. همه جا نجوای برگ های خزان زده ، باران بود. سکوت سر سام آور بام های تو خالی و مردمی بود که از ریزش باران می گریختند و به درون خانه ها پناه می بردند. پرندگان سرمازده با پر و بال خیسشان خود را از نظرها پنهان می کردند و در گوشه و کنار پنجره ها و میان شاخه های لخت و باران شسته ی درختان کز می کردند.
ریزش باران و تیرگی آسمان و فشردگی ابرها که چهره ی آبی آسمان را یک سره پوشانده بود ،بر دلتنگی عصر جمعه می افزود. از این بارندگی های بی امان و تیرگی آسمان ، دل گرفته و پریشان بودم.
آن چنان سکوت کشدار و طولانی ای بر فضای غم انگیز عصر جمعه حاکم بود که نوعی افسردگی و پریشان حالی را به همه جا می گستراند. احساس تلخ و ناخوشایندی زیر پوست تنم می جوشید و آزارم می داد. احساسی از جنس بیم و هراس ، دلتنگی و بیزاری ، پریشانی و نگرانی و شاید هم انتظاری بیهوده و تنهایی مطلق که جانم را به بازی گرفته بود. اما می دانستم که هیچ یک از این احساسات ، واقعی به نظر نمی رسند مگر تنهایی و از خود بیگانه بودن که همین احساس ، نفس را در سینه ام می شکست و افکار و اندیشه ام را به بیزاری از زنده بودن می کشاند.
سرگردان و افسرده شده بودم و نمی دانستم از چه روی، این همه سرگشته و حیران شده ام.عصر جمعه و ریزش باران نمی توانست دلایل موجهی برای دلتنگی ها و افسردگی های من باشد، بی گمان احساس دیگری بود که مرا به دشت سوخته و غم انگیز دلتنگی ها می کشاند و این عامل می توانست از تنهایی من سرچشمه بگیرد. تنهایی غم انگیزی که با ازدواج خواهر بزرگترم آغاز شده بود و با مرگ غم انگیز او در خاک غربت و دور از وطن ادامه می یافت و روح و روانم را عذاب می داد. همین احساسات ناگوار بود که همچون هاله ای غبار آلود و کدر مرا در خود فرو برده و همه جا با من بود.