חיפוש מתקדם
حسینی, مهسا
ARINA

 

مردی که پشت گیشه نشسته بود بدو ن حرف بلیت را به سمتش گرفت . پولهای مچاله شده اش را از کیف بیرون کشید و روی پیشخوان گذاشت و بلیت را چنگ زد . دو هفته ی تمام پول جمع کرده بود تا بتواند لذ ت این پرده ی نقره ای را باز هم زیر زبان مزه مزه کند . صندلی اش را پیدا کرد و نشست .

مقنعه اش را کمی عقب کشید و صافش کرد . دقیقه ای بعد فیلم شروع شد . آن ساعت روز سالن خلوت بود . دستهایش را روی صندلی جلویی گذاشت و چانه اش را به آن تکیه داد . هیچ چیز و هیچ کس را نمیدید ، همه چیز برایش محو و مات بود و هر چه میدید بازیگ ر ز ن مور د علاقه اش بود با آن چشمهای سورمه ای رنگ و جذاب ، با آن نگا ه نافذ و بازی بی نظیر

زیبا بود ، آنقدر این زیبایی دلنشین بود که چشم مخاطب را نوازش میکرد . شاید هم اکر م 00 ساله اینطور فکر میکرد . با پایا ن فیلم و روشن شد ن چراغها تازه به خودش آمد . کیفش را چنگ میزد که برود اما سبیلهای از بناگوش در رفته ی مر د مسنی که دست دختر بچه ای را در دست داشت توجهش را جلب کرد

مسخ و مات به سمتش رفت : – آقای مصباحی ؟! مرد لبخندی روی لب نشاند . – خودمم دختر جون . مگر میشد کارگردا ن معروف را نشناسد ؟ قبل از آنکه بتواند حرفی بزند و بگوید که بی نهایت فیلمش را دوست دارد جمعی ت حاضر به سمتشان هجوم آوردند . مجبور شد خودش را کنار بکشد . دخترک هم از گوشه ای به او نگاه میکرد

قدمی به سمتش برداشت و اشاره به لباسهای اکرم کرد : – از مدرسه اومدی ؟ – آره ! کوله اش را روی دوش انداخت . دخترک خندید : – من امروز مدرسه نرفتم . قرار بود با بابا فیلمشو ببینیم . با مامانت اومدی ؟ اطرا ف اکرم دنبا ل بزرگتری میگشت . با همان سرسختی که از دختر نوجوا ن 00 ساله بعید به نظر میرسید چانه اش را بالا داد و پُر غرور گفت : – نه ، خودم اومدم

دخترک متعجب اکرم را نگاه کرد . نگا ه اکرم به گلس ر صورتی رن گ دخترک افتاد که زیر روسر ی لیمویی رنگ به سرش زده بود . اشاره ای کرد و گفت : – گلسرت خوشگله . بی تعارف گلسر را از موهایش جدا کرد : – ما ل تو . اکرم اخم کرد و دستهایش را کنار کشید : – من که گدا نیستم ! سر و وضعش نامرتب نبود اما روپو ش مدرسه اش کهنگی را فریاد میزد . حق هم داشت !

این روپوش را مادرش برایش آورده بود و اکرم خوب میدانست برای او خریده نشده است . اما با این وجود سعی میکرد مرتب نگهش دارد . دخترک با این حر ف اکرم ناراحت شد : – من اینو نگفتم . اکرم عقب گرد کرد که برود . دخترک گفت : – وایسا . کاغذ داری ؟ اکرم شانه بالا انداخت و از کوله اش دفتر و مدادی بیرون آورد

صفحه ی سفیدش سیاه میشد و اکرم سرک میکشید تا بتواند مت ن نوشته را بخواند . چند ثانیه بعد دفتر به سمتش گرفته شد : – مدرسه ی من اینجاست . خونتون کجاست ؟ اکرم دفترش را از او گرفت و نگاهی سرسری به نوشته ی او انداخت . اسمش را دید و بی توجه دفتر را بست و داخل کوله اش گذاشت . در همان حال زمزمه کرد …

Shabe mah
کات
ویلان
جشن جنگل
شوکت
سنت شکن
یاقوت کبود
HOS פרסית

 

مردی که پشت گیشه نشسته بود بدو ن حرف بلیت را به سمتش گرفت . پولهای مچاله شده اش را از کیف بیرون کشید و روی پیشخوان گذاشت و بلیت را چنگ زد . دو هفته ی تمام پول جمع کرده بود تا بتواند لذ ت این پرده ی نقره ای را باز هم زیر زبان مزه مزه کند . صندلی اش را پیدا کرد و نشست .

مقنعه اش را کمی عقب کشید و صافش کرد . دقیقه ای بعد فیلم شروع شد . آن ساعت روز سالن خلوت بود . دستهایش را روی صندلی جلویی گذاشت و چانه اش را به آن تکیه داد . هیچ چیز و هیچ کس را نمیدید ، همه چیز برایش محو و مات بود و هر چه میدید بازیگ ر ز ن مور د علاقه اش بود با آن چشمهای سورمه ای رنگ و جذاب ، با آن نگا ه نافذ و بازی بی نظیر

زیبا بود ، آنقدر این زیبایی دلنشین بود که چشم مخاطب را نوازش میکرد . شاید هم اکر م 00 ساله اینطور فکر میکرد . با پایا ن فیلم و روشن شد ن چراغها تازه به خودش آمد . کیفش را چنگ میزد که برود اما سبیلهای از بناگوش در رفته ی مر د مسنی که دست دختر بچه ای را در دست داشت توجهش را جلب کرد

مسخ و مات به سمتش رفت : – آقای مصباحی ؟! مرد لبخندی روی لب نشاند . – خودمم دختر جون . مگر میشد کارگردا ن معروف را نشناسد ؟ قبل از آنکه بتواند حرفی بزند و بگوید که بی نهایت فیلمش را دوست دارد جمعی ت حاضر به سمتشان هجوم آوردند . مجبور شد خودش را کنار بکشد . دخترک هم از گوشه ای به او نگاه میکرد

قدمی به سمتش برداشت و اشاره به لباسهای اکرم کرد : – از مدرسه اومدی ؟ – آره ! کوله اش را روی دوش انداخت . دخترک خندید : – من امروز مدرسه نرفتم . قرار بود با بابا فیلمشو ببینیم . با مامانت اومدی ؟ اطرا ف اکرم دنبا ل بزرگتری میگشت . با همان سرسختی که از دختر نوجوا ن 00 ساله بعید به نظر میرسید چانه اش را بالا داد و پُر غرور گفت : – نه ، خودم اومدم

دخترک متعجب اکرم را نگاه کرد . نگا ه اکرم به گلس ر صورتی رن گ دخترک افتاد که زیر روسر ی لیمویی رنگ به سرش زده بود . اشاره ای کرد و گفت : – گلسرت خوشگله . بی تعارف گلسر را از موهایش جدا کرد : – ما ل تو . اکرم اخم کرد و دستهایش را کنار کشید : – من که گدا نیستم ! سر و وضعش نامرتب نبود اما روپو ش مدرسه اش کهنگی را فریاد میزد . حق هم داشت !

این روپوش را مادرش برایش آورده بود و اکرم خوب میدانست برای او خریده نشده است . اما با این وجود سعی میکرد مرتب نگهش دارد . دخترک با این حر ف اکرم ناراحت شد : – من اینو نگفتم . اکرم عقب گرد کرد که برود . دخترک گفت : – وایسا . کاغذ داری ؟ اکرم شانه بالا انداخت و از کوله اش دفتر و مدادی بیرون آورد

صفحه ی سفیدش سیاه میشد و اکرم سرک میکشید تا بتواند مت ن نوشته را بخواند . چند ثانیه بعد دفتر به سمتش گرفته شد : – مدرسه ی من اینجاست . خونتون کجاست ؟ اکرم دفترش را از او گرفت و نگاهی سرسری به نوشته ی او انداخت . اسمش را دید و بی توجه دفتر را بست و داخل کوله اش گذاشت . در همان حال زمزمه کرد …

Az eshgh gorizanam
ספורת
An sooye marze eshgh
ספורת
Agar narafteh boodi
ספורת
Shabe mah
ספורת
رقص شعله ها
ספורת
پابه پای تو می میرم
ספורת
Vaghti baran mibarad
ספורת
حوالی کیلومتر دوازده
ספורת
وبهار نزدیک است.......
ספורת
کات
ספורת
ویلان
ספורת
از یک ریشه ایم
ספורת
آهوی وحشی
ספורת
قانون نانوشته
ספורת
فصلی که پرستوها بازمیگردند
ספורת
فراموشت خواهم کرد
ספורת
من زنی انگلیسی بوده ام
ספורת
جشن جنگل
ירוק
شوکت
ספורת
سنت شکن
ספורת