

ساعت هشت صبح 28 بهمن سال 1363 ماشین پدر سوزان را تعقیب کردم.مادر زیبایش در صندلی عقب نشسته بود.
پدر آرام آرام اشک می ریخت و سوزان و ساغر با پاهای برهنه در کوچه ی سرد و برفی با نگاه خود ماشین پدر را دنبال می کردند،
اما چه سود،به آن نرسیدند.ساغر دستش را بر روی انگشتان پاهایش قرار داد
مثل این که پایش یخ کرده بود.هر دو به هم نگاه کردندو همدیگر را بوسیدندو سوزان گفت:ما باید برای هم خواهرهای خوبی باشیم.
این جمله را شنیدم و به دنبال ماشین رفتم.حتما جدایی در میان بود.
افسانه با هزاران عشوه از ماشین پیاده شد.صدای آقای ملکان را شنیدم که می گفت:
به خاطر سوزان گذشت کن.او امسال امتحان نهایی دارد،تا به حال برای او مادری نکرده ای،
حداقل چند ماه صبر کن این بچه امتحانش را بدهد و آرامش داشته باشد.
افسانه اینچنین نکن.عاقبت خوشی ندارد.من یک پزشک هستم.
می توانم بهترین همسر را برای خود انتخاب کنم.اما تو چی؟
آه این دو بچه ی معصوم تو را خواهد گرفت.
من به خاطر این دو بچه هیچ گاه به زن دیگری نگاه نکردم و نخواهم کرد،
اما تو شرف و آبروی این دو دختر را در زیر پا له می کنی.
اما حرف بی فایده بود.افسانه با چشمهای آبی اش نگاهی تنفر آمیز به سوی فرهاد کرد و با صدای آرامش گفت:
نمی توانم هیچ کدامتان را ببینم.از ایران متنفرم.
فرهاد دیگر چیزی نگفت.یعنی نمی توانست بگوید.بغض گلویش را گرفته بود.
از نگاه او متوجه شدم که فقط به بچه های معصوم خود که از صبح زود از خواب بیدار شده بودند
و در کوچه ماشین پدر را می نگریستند،فکر می کرد.
صدای بلند او را می شنیدم که از فرط ناراحتی مانند دیوانه ها فریاد می زد
و دست خود را به آسمان گرفته بود و می گفت:
می توانم بهترین زندگی را برای دو دختر قشنگم فراهم کنم،فقط خداوند به من عمری دهد.
صبری دهد تا بتوانم چهره ی غمگین این دو عروسک را به شادی بدل سازم.
خداوندا از تو خواهش می کنم کمکم کن.
از ماشین پیاده شدم و به دنبال افسانه دویدم.
اولین کلامی که بر زبان آوردم به یاد نمی آورم.ولی در ذهنم صورت گریان سوزان و ساغر را مجسم نمودم.
با افسانه به آرامی سخن گفتم:خانم ملکان،سوزان و ساغر دختر هستند…
ساعت هشت صبح 28 بهمن سال 1363 ماشین پدر سوزان را تعقیب کردم.مادر زیبایش در صندلی عقب نشسته بود.
پدر آرام آرام اشک می ریخت و سوزان و ساغر با پاهای برهنه در کوچه ی سرد و برفی با نگاه خود ماشین پدر را دنبال می کردند،
اما چه سود،به آن نرسیدند.ساغر دستش را بر روی انگشتان پاهایش قرار داد
مثل این که پایش یخ کرده بود.هر دو به هم نگاه کردندو همدیگر را بوسیدندو سوزان گفت:ما باید برای هم خواهرهای خوبی باشیم.
این جمله را شنیدم و به دنبال ماشین رفتم.حتما جدایی در میان بود.
افسانه با هزاران عشوه از ماشین پیاده شد.صدای آقای ملکان را شنیدم که می گفت:
به خاطر سوزان گذشت کن.او امسال امتحان نهایی دارد،تا به حال برای او مادری نکرده ای،
حداقل چند ماه صبر کن این بچه امتحانش را بدهد و آرامش داشته باشد.
افسانه اینچنین نکن.عاقبت خوشی ندارد.من یک پزشک هستم.
می توانم بهترین همسر را برای خود انتخاب کنم.اما تو چی؟
آه این دو بچه ی معصوم تو را خواهد گرفت.
من به خاطر این دو بچه هیچ گاه به زن دیگری نگاه نکردم و نخواهم کرد،
اما تو شرف و آبروی این دو دختر را در زیر پا له می کنی.
اما حرف بی فایده بود.افسانه با چشمهای آبی اش نگاهی تنفر آمیز به سوی فرهاد کرد و با صدای آرامش گفت:
نمی توانم هیچ کدامتان را ببینم.از ایران متنفرم.
فرهاد دیگر چیزی نگفت.یعنی نمی توانست بگوید.بغض گلویش را گرفته بود.
از نگاه او متوجه شدم که فقط به بچه های معصوم خود که از صبح زود از خواب بیدار شده بودند
و در کوچه ماشین پدر را می نگریستند،فکر می کرد.
صدای بلند او را می شنیدم که از فرط ناراحتی مانند دیوانه ها فریاد می زد
و دست خود را به آسمان گرفته بود و می گفت:
می توانم بهترین زندگی را برای دو دختر قشنگم فراهم کنم،فقط خداوند به من عمری دهد.
صبری دهد تا بتوانم چهره ی غمگین این دو عروسک را به شادی بدل سازم.
خداوندا از تو خواهش می کنم کمکم کن.
از ماشین پیاده شدم و به دنبال افسانه دویدم.
اولین کلامی که بر زبان آوردم به یاد نمی آورم.ولی در ذهنم صورت گریان سوزان و ساغر را مجسم نمودم.
با افسانه به آرامی سخن گفتم:خانم ملکان،سوزان و ساغر دختر هستند…