

پناه جوان است و عاشق و دلداده پسری که از کودکی در حال و هوای یکدیگر بزرگ شده اند، پسری که همیشه حمایت او را داشته، آیهان.
آیهان هم در دلدادگی چیزی کم از پناه ندارد، او خوب می داند که پناه بهترین پناه است برای قلب تب دارش، اما رسم و رسوم است و قید و بند خانوادگی که مانع می شود ارتباطی خارج از چارچوب خانواده با دختر دلخواهش شکل بدهد. پسر باید برای گذراندن دوره ای کوتاه مدتی را خارج از کشور سپری کند، پس تصمیم می گیرد در نامه ای مختصر از علاقه خود به دختر عمویش بگوید، اما این نامه به جای این که راه را برای نزدیک شدن به پناه باز کند خود مانعی بزرگ می تراشد بر سر راه این عشق.
گزیده ای از کتاب
باشه ادامه نده… می دونم! حق داری ازم متنفر باشی… از زندگیت میرم بیرون، مثل قبل، مثل تموم سال هایی که فقط اسمم عذابت داد! من هیچوقت تو رو خوشحالت نکردم! امیدوارم… بتونی… خوشبخت شی… کنار کسی که لیاقتت و داشته باشه! اما تو ببین، می تونی کسی و پیدا کنی که من نباشم؟ که عاشقش باشی؟ که اشتباهی اسم من نیاد رو زبونت وقتی می خوای صداش بزنی! من رفتم تو این راه و تهش هرچی بود باز ختم می شد به تو! عشق فقط یه باره! برای من عشق یک بار بود! می تونی کنارش بخندی، دوستش داشته باشی اما… تو فقط یک بار عاشق من شدی و نتونستی ببخشی! حق هم داری… گناهم کوچیک نیست و روم زیاد!
بغض خنجر انداخته، تارهای صوتی اش را یک به یک، با بی رحمی، پاره می کرد که صدایش غرق شده در خون، به گوش می رسید.
دختر دست جلوی دهانش گرفت تا بیشتر از این صدای شکستنش به گوش نرسد. از اتاق بیرون زد و به سرویس بهداشتی پناه برد.
به صورتش آب پاشید. مشت هایش دیوانه وار از آب پر می شد و یکی پس از دیگری روی صورتش می ریخت. آنقدر که روپوش و مقنعه اش خیس شود!
به دختر درون آینه نگاه کرد. انتقام گرفته بود، نه؟! پس چرا خوشحال نبود؟! تمام این سال ها رویای برگشتن و پشیمانی او را در سر می پروراند و او بود که هر بار با جملات سنگینش دشنه به قلب رفیق نیمه راهش، فرو می کرد و با لبخند فاتح رویاهایش بود!
پناه جوان است و عاشق و دلداده پسری که از کودکی در حال و هوای یکدیگر بزرگ شده اند، پسری که همیشه حمایت او را داشته، آیهان.
آیهان هم در دلدادگی چیزی کم از پناه ندارد، او خوب می داند که پناه بهترین پناه است برای قلب تب دارش، اما رسم و رسوم است و قید و بند خانوادگی که مانع می شود ارتباطی خارج از چارچوب خانواده با دختر دلخواهش شکل بدهد. پسر باید برای گذراندن دوره ای کوتاه مدتی را خارج از کشور سپری کند، پس تصمیم می گیرد در نامه ای مختصر از علاقه خود به دختر عمویش بگوید، اما این نامه به جای این که راه را برای نزدیک شدن به پناه باز کند خود مانعی بزرگ می تراشد بر سر راه این عشق.
گزیده ای از کتاب
باشه ادامه نده… می دونم! حق داری ازم متنفر باشی… از زندگیت میرم بیرون، مثل قبل، مثل تموم سال هایی که فقط اسمم عذابت داد! من هیچوقت تو رو خوشحالت نکردم! امیدوارم… بتونی… خوشبخت شی… کنار کسی که لیاقتت و داشته باشه! اما تو ببین، می تونی کسی و پیدا کنی که من نباشم؟ که عاشقش باشی؟ که اشتباهی اسم من نیاد رو زبونت وقتی می خوای صداش بزنی! من رفتم تو این راه و تهش هرچی بود باز ختم می شد به تو! عشق فقط یه باره! برای من عشق یک بار بود! می تونی کنارش بخندی، دوستش داشته باشی اما… تو فقط یک بار عاشق من شدی و نتونستی ببخشی! حق هم داری… گناهم کوچیک نیست و روم زیاد!
بغض خنجر انداخته، تارهای صوتی اش را یک به یک، با بی رحمی، پاره می کرد که صدایش غرق شده در خون، به گوش می رسید.
دختر دست جلوی دهانش گرفت تا بیشتر از این صدای شکستنش به گوش نرسد. از اتاق بیرون زد و به سرویس بهداشتی پناه برد.
به صورتش آب پاشید. مشت هایش دیوانه وار از آب پر می شد و یکی پس از دیگری روی صورتش می ریخت. آنقدر که روپوش و مقنعه اش خیس شود!
به دختر درون آینه نگاه کرد. انتقام گرفته بود، نه؟! پس چرا خوشحال نبود؟! تمام این سال ها رویای برگشتن و پشیمانی او را در سر می پروراند و او بود که هر بار با جملات سنگینش دشنه به قلب رفیق نیمه راهش، فرو می کرد و با لبخند فاتح رویاهایش بود!