

این داستان درباره مردی به نام "بهنام" است که پس از هجده سال زندگی مشترک عاشقانه، همسرش "ثریا" را از دست میدهد. او در شب هفت همسرش، هنگام جست و جو در کمد لباسهای ثریا دفتری مییابد و با این تصور که دفتر خاطرات ثریاست، با اشتیاق شروع به خواندن میکند. نویسنده در دفتر، ماجرای عاشقانهای را حکایت کرده که در صفحه آخر ناتمام مانده است و...
گذشته را نميشد به حال ارتباط داد. چون خط فاصلهاي در ميانشان بود. بيشتر با احساسم بازي ميكردم تا با كلمات. خودم را نميشناختم چشمهايم را بسته بودم، نه گذشته را ميديدم نه آينده را در حال گمشده بودم خودم را پيدا نميكردم. اطرافم پر از مه بود، مه غليظي كه نه پشت سر قابل رويت رود نه مقابل. فقط دستي را كه براي رهاييم دراز شده بود ميديدم. اگر آن را نميگرفتم در تاريكي محض گم ميشدم. براي پس زدنش تواني در وجودم باقي نمانده بود. كمكم داشت مه را كنار ميزد و خود را نمايان ميساخت. برق محبتي كه در نگاهش بود در تاريكي ميدرخشيد. معلوم نبود خاطرهها كجا هستند. كدام داروي بيهوشي بيحسشان ساخته و در كدام بستر آرميدهاند...
این داستان درباره مردی به نام "بهنام" است که پس از هجده سال زندگی مشترک عاشقانه، همسرش "ثریا" را از دست میدهد. او در شب هفت همسرش، هنگام جست و جو در کمد لباسهای ثریا دفتری مییابد و با این تصور که دفتر خاطرات ثریاست، با اشتیاق شروع به خواندن میکند. نویسنده در دفتر، ماجرای عاشقانهای را حکایت کرده که در صفحه آخر ناتمام مانده است و...
گذشته را نميشد به حال ارتباط داد. چون خط فاصلهاي در ميانشان بود. بيشتر با احساسم بازي ميكردم تا با كلمات. خودم را نميشناختم چشمهايم را بسته بودم، نه گذشته را ميديدم نه آينده را در حال گمشده بودم خودم را پيدا نميكردم. اطرافم پر از مه بود، مه غليظي كه نه پشت سر قابل رويت رود نه مقابل. فقط دستي را كه براي رهاييم دراز شده بود ميديدم. اگر آن را نميگرفتم در تاريكي محض گم ميشدم. براي پس زدنش تواني در وجودم باقي نمانده بود. كمكم داشت مه را كنار ميزد و خود را نمايان ميساخت. برق محبتي كه در نگاهش بود در تاريكي ميدرخشيد. معلوم نبود خاطرهها كجا هستند. كدام داروي بيهوشي بيحسشان ساخته و در كدام بستر آرميدهاند...